یکشنبه سی ام دی 1386
شبانه!!!
تا هم از قلب من سخن بگويد
هم از بازويم؟
شبانه
شعري چنين
چگونه توان نوشت؟
من ان خاكستر سردم كه در من
شعله همه عصيانهاست
من ان درياي ارامم كه در من
فرياد همه توفانهاست
من ان سرداب تاريكم كه در من
اتش همه ايمانهاست
( احمد شاملو)
..یا حق..
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
تو چه میفهمی تاریکی چیست؟!
تو که هر صبح خورشید صورتت را بوسه باران میکند...
وپرنده های خوشبختی یک به یک از دستانت دانه می خورند...
تو چه میفهمی درد چیست؟! وقتی هیچ تیغ برنده ای گلوی احساست را نمینوازد
تو چه میفهمی غربت چیست؟!
تو که همچومن در صبحگاهان زیر آوار نگاه سرد خاک دفن نمیشوی...
با من از امید نگو... نگو...
با من که هرشب در آغوش سیاه شب جان میدهم
بی پرنده ترین درختم
بیستاره ترین آسمان...
بی ستاره ترین آسمان...
بی ستاره ترین آسمان........
....یا حق....
یکشنبه دوم دی 1386
به جرم دلدادگیهایم .. مرا نشان یکدیگر دادند و خندیدند!!!
مرا بیمار دانستند...برای :
صداقت در حمایت هایم
نجابت در رفاقت هایم
نسخه تزویر را برایم تجویز کردند!!
مرا کشتند و با دست خود برایم چاله ای کندند...
چاله ای به عمق زخم هایم
به طول خستگی هایم
یوسف را در چاه انداختند و تیره پوشیدند...
من بیمار دیوانه
نمیخواهم رهایی از چاه تنهایی...
که مردن در این اعماق تاریکی
به از با آدمک ها زیستن در باغ رویایی!!!
.....
یا حق...
