شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
من پر از حرف سکوتم ...
شیطان را گفتم:لعنت بر شیطان!
لبخند زد.
پرسیدم:چرا می خندی؟
پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام می گیرد.
پرسیدم:مگر چه کرده ام؟
گفت:مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام.
با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین می خورم؟!
جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛تو را زمین می زند.
پرسیدم:پس تو چه کار ه ای؟
پاسخ داد:هر وقت سواری آموختی،برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛فعلا برو سواری بیاموز.
.........
طاعاتتون مقبول درگاه خداوند منان ...
این حقیر رو از دعا فراموش نکنید..
یا حق...
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
ای کاش.....
اي كاش پرتابي اين سكه لا اقل بلند تر از يك نفس بود ......
.....
ديروز به خاطر تو دل به دريا زدم ... امروز دلم شور مي زند....
.....
اونقدر خسته ام از تکرار که دوست دارم برای همیشه بخوابم....
یا حق...
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
بگی نگی !!
بیای نیای منتظرم
بگی نگی دق میکنم اگه تو تنهام بذاری
بگی نگی چند وقته که دلتنگیام زیاد شده
باز هوای تو رو دارم بهونه هام خیلی شده!!
....
این روزها حتی نفس هم سنگینی میکند!دلم چقدر برای زندگی تنگ شده...برای خودم..
...
..
.
یا حق..
سه شنبه ششم شهریور 1386
سراغ از من نمیگیری!!!
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالی نفسهام
قد بکش رو باور من زیر سایه بون دستام
خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش
من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت تشنه ام کویر لوتم
نمیخوام آشفته باشم ..آرزوی خفته باشم
تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
...
...
یا حق...
