سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
خط...
...
یا حق..
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
سیب بهشتی...
از بهشت که بيرون آمد،دارايي اش فقط يک سيب بود. سيبي که به وسوسه آن را چيده بود. و مکافات اين وسوسه هبوط بود.
انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده اي که تو را دوباره به بهشت مي رساند، از زمين مي گذرد. زميني آکنده از شر و خير، آکنده از حق و باطل، از خطا و صواب. و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو خواهي برگشت و گرنه ...
انسان دست هايش را گشود و خدا به او "اختيار" داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زيرا که تو براي انتخاب کردن آفريده شده اي. برو و بهترين را برگزين که بهشت، پاداش به گزيدن توست.
...
راستی :
آدم به جرم خوردن سیب با حوا شد رانده از بهشت اما چه غم حوا خودش بهشت است .
یا حق..
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
کار بی چرا ..
چه افرينش بدان پايان ميگيرد.
معشوق من چنان لطيف است
كه خود را به بودن نيالوده است
كه اگر جامه ي وجود بر تن ميكرد
نه معشوق من بود.
.....
یا حق..
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
ای مهربان دور..
از رشته های موی
تا ریشه های دل جریان داشت
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو می چکیدم ، من آب می شدم
ای مهربان دور
کنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم
ایا تو را به خواب توانم دید ؟
یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
..
یا حق..
جمعه یازدهم خرداد 1386
با دل شیدا...ای بابا..!
در گلستان دلت کی با تو شهبازی کنم
عندلیبم ! با دلی شیدا خوش آوازی کنم
گر نزد مطرب به چنگش زخمه ی محزون ، چه باک
دل ! به قانون باش امشب تا غزل سازی کنم
هرچه گویم به خیالش خو بکن ، گوید وصال !
خود بگو چون این دل بی طاقتم راضی کنم ؟
با بت فتانه گفتم درد دل را با فغان
گفت درمان دلت با فتنه ی نازی کنم
با خمارین مردم چشمش قماری خوش زدم
دل بشد در داو اول ، من به جان بازی کنم !
خنجر ابروی ناز و ناوک مژگان مست
با سپاهی مرد رویش گو که جانبازی کنم
من غلام قامت آن شاه شیرین صحبتم
کی نظر در مدعی ترکان شیرازی کنم
... یا حق..
دوشنبه هفتم خرداد 1386
من هم عوض شدم..
.
سه شنبه یکم خرداد 1386
ای کاش میماندی...
گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد
سکوت ...... صعودُ ..و.. سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي که من از تنهايي و تاريکي مي ترسم،
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين کشيدي!
یا حق..

