تبليغاتX
بی دل شیدا

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

داغ دل..

زیبا

بدون تو داغ تو بر دل من مانده است...

من روی دست دنیا....

 

 اي كاش ميدانستي شبها....

تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام

به چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود

در روي زمين كسي هم هست

كه سبزي لحظه هايش ....روزي آرزويم بود ....

خانه را در چشم هاي تو پيدا کردم

پلکهايت را به هم نزن خانه خراب ميشوم

...

یا حق..

 

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386

فاصله بین من و تو تا کجا دنباله داره؟!

می زند نبض دلم می رود پای تو دور
بغض دارد به تنم می پیچد
جنس دریا شده ام
غرق اشکی که فرو می ریزد
از دو چشمان ترم
کاش لرزش دستان مرا می دیدی
کاش عشق مرا از نفسم می خواندی
لحظه رفتن تو
لحظه مردن احساس من است
عشق هر لحظه مرا می خواند
باید از شهر دلم کوچ کنم
از تو خالی شده ام
می وزد در سر من فکر عبور
می روم
خاک دلم را به شما خواهم داد
شاید از خاک تنم سود به مردم برسد
می روم گل بشوم
تا که یک روز مرا دست تو همراه شود...

......

...ناگهان دست فلک باز ربود
شاخه نازک آمال دلم
پر گشود از دل من آه زمان
اشک جاری شد و غم مهمان
و از آن وقت دگر هیچ ندانم
که چسان من بودم؟
که چسان من هستم؟
و چرا می مانم ؟
شانه گریه من کو کجاست؟
آه وقت وداع باز رسید
سر من گوشه دیوار گریست.......

.....

یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

با تو هستم.....

با تو هستم اي مسافر

اي به جاده تن سپرده

اي که دل تنگي غربت منو از باد تو برده منو از ياد تو برده
هنوزم هواي خونه عطر ديدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه تو رو ياد من مياره


با تو من چه کرده بودم که چنين مرا شکستي
بي ودا و بي تفاوت سردو بي صدا شکستي  

به گذشته بر ميگردم به سراغ خاطراتم
تازه ميشود دوباره از تو داغ خاطراتم

به تو ميرسم هميشه در نهايت رسيدن هر کجا باشي و باشم
به تو برميگردم حتما



اين تويي هميشه من توي آيينه تقدير
با همه شکستم از تو
نيستم از دست تو دلگير
با تو من چه کرده بودم
که چنين مرا شکستي
بي ودا و بي تفاوت سردو و بي صدا شکستي  



به گذشته بر ميگردم به سراغ خاطراتم
تازه ميشود دوباره
از تو داغ خاطراتم

به تو ميرسم هميشه
در نهايت رسيدن
هر کجا باشي و باشم به تو برميگردم حتما



اين تويي هميشه من
توي ايينه تقدير با همه شکستم از تو نيستم از دست تو دلگير

با تو من چه کرده بودم که چنين مرا شکستي بي وداع و بي تفاوت
سرد و بي صدا کشستي
سردو بي صدا شکستي

 

یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

دليل بودن تو...

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .


و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
 یا حق..
نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم فروردین 1386

رمز و راز..

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین ؛
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز ...
ای رمز ...
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین ... !

...

یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم فروردین 1386

نرو....بمان!!

براي اخرين بار
چشمهايم به تو خيره شد
فرياد مي زدم باچشمانم
بمان!
نرو
!
وقت براي رفتن زياد است

به خود آمدم و ديدم
چشمانم به فضايي خالي مانده است
بازهم توهم
بازهم خيال
بي تو شب وروزم خالي ازنفس هاي  باداست
بمان كه با تو
فقط با تو
تمامي لحظاتم بهار است
بي توهمه غريبه اند؛
همه همه همه....

.....

یا حق..

 

 

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم فروردین 1386

بهار سبز من..

امسال بهار با تو رنگي شده است

 ... سرسبزي آن به اين قشنگي شده است

... اي كاش (بهار سبز من ) مي ديدي ....

 بين من و تقويم چه جنگي شده است ...

.........................................................................................

 

چه عمري گذشت *** تا باورمان شد***انچه باد برد ما بوديم.

یا حق..

 

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم فروردین 1386

آغوش ناممکن یا ممکن؟!

 انگار زمین و زمان از حرکت افتاده بود.همه چیز ثابت شده بود و بدون تغییر.

 هیچ چیز محسوس دیگری را احساس نمی کردم.

 اینقدر گرما زیاد بود که گویی خورشید در فاصله یک متری ام است.

 ولی کف دستانم سرد بود چیزی شبیه معجزه...

 سکوت همه جا را فرا گرفته بود کم کم داشتم مطمئن می شدم

که به بی وزنی رسیده ام شاید می توانستم پروازکنم... ولی امتحان نکردم...

 این احساس را قبلا هیچ وقت نداشتم احساس اینکه از همه چیز

های مادی جدا شده ام نه کسی را می دیدم نه

چیزی را .

حتی صندلی راحتی که در فاصله 20 سانتی ام بود را هم نمی دیدم...

 آرامش ِ بی حد احساس ِ کنده شدن از جهان مادیات ،  بی تعلقی

به دنیا و احساس ِ تکامل...

 شاید اگر بعد از این تجربه می مردم دیگرآرزویی به دل نداشتم.

 مثل این بود که به اوج رسیده ام و روحم به حد ِ نهایت آسمانها رفته

است.

 کامل شدن را به معنی واقعی کلمه درک می کردم...

 چه احساس ِ دلنشین و زیبایی بود ...

 نا گهان پنجره های اتاقم به شدت به هم خورد و با صدای بی

رحمی مرا از خواب بیدار کرد.

 از خواب بیدار شدن همان و از آغوش تو کنده شدن همان...

 آری من در آغوش تو بودم...                   در آغوش ِ نا ممکن ِ تو...

 یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم فروردین 1386

یار اغیار مشو...

عيد را بي تو چه شادي كه مرا ياري نيست

مي رود عمر و به نخل هنرم باري نيست

زنگ غم از دل سودازده چون بزدايم

كه مرا پيش نظر آينه رخساري نيست

يك نفس بگذر و بگذار بميرم از شوق

جان فشاندن به ره دوست، گران كاري نيست

 

ز من سوخته دل خبري مي پرسي ؟

سينه پر سوز مرا، رخصت ديداري نيست

مه رخشنده من، مهر فروزنده من

بي تو روزم به خدا غير شب تاري نيست

 

نه چنان باش كه آن لحظه به دادم برسي

كه دگر كنج قفس مرغ گرفتاري نيست

دگر اي شمع مسوز از غم تنهايي من

گرچه از آتش دل، سوزم و غمخواري نيست

 

يار اغيار مشو، آينه ام تار مكن

كه بر آيينه خاطر، ز تو زنگاري نيست

 

یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   •