تبليغاتX
بی دل شیدا

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

همین برایم کافیست...

ندونستم كه رسيدن يه بهونه است واسه رفتن

  بي تو

                                         غريب غربتم

                                                                           آماده شكستنم.

وقت ِ بیداری ِ مهتاب، عاشقانه یاد ِ من باش!

یاد ِ من باش ، همین برایم کافیست!

------------------------------------------

عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن!

دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود.

خطرات مي توانند محك عشق باشند و قلب را بيازمايند.

بدون خطر كردن، به دست آوردن دوست داشتني ها چگونه ممكن است و چه ارزشي دارد؟

یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

سکوت مرگ..

مي بيني سكوتم را!
مي بيني درماندگي ام را؟!
مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!
مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟!
مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟!
مي بيني؟!...

...و من فكر مي كنم
و به ياد مي آورم
روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش"
نگاهي مي كنم
من هستم
اما او............
                                       یا حق...

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

فاصله..

چقدر نزدیکی  ! و چه طولانیست این فاصله........

..

یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم اسفند 1385

من خود را دویده ام....

من بيست و هفت سال خودم را دويده ام

تازه به نقطه ي نرسيدن رسيده ام

مي ترسم از خودم كه شبيهم به هيچكس

از ترس توي آينه آدم نديده ام

حتي حواس پرتي من مضحك است كه

ديروز كفش لنگه به لنگه خريده ام

من كه خودم نخواستم عاشق شوم فقط

حالي نمي شود به دل ور پريده ام

اين لقمه هم براي مگس ها نخواستم

يك عنكبوت مرده ي در خود تنيده ام

اين دردهاي مسخره تقدير من نبود

من بيشتر از آنچه كه بايد كشيده ام

بابا ولم كنيد! سرم درد مي كند

حتي هواي دور و برم درد مي كند

زير فشار طعنه و گوشه كنايه و

زخم زبانتان كمرم درد مي كند

از اينكه گفته ايد تو شاعر نمي شوي

مضمون شعرهاي ترم درد ميكند

نامه رسان عشق شما بوده ام،اگر

تا استخوان بال و پرم درد مي كند

پس هيچ جا نمي روم آخر نمي شود

پا هاي مانده از سفرم درد مي كند

ديگر قسم نمي خورم از بسكه خورده ام

روح شكسته ي پدرم درد مي كند

طبل چرنديات نكوبيد ،بس كنيد!

سلول هاي مغز سرم درد مي كند

هوای دلم بارانیست....چه میشود مرا؟!

یا حق...

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم اسفند 1385

خداحافظ..

باران باشد ، تو باشی ، یک خیابان ِ بی انتها باشد ... به دنیا می گویم :

 

                                                          خدا حافظ !

یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

دشمنی...

برای با تو بودن ,

ثانیه ها دشمنی می کنند,

کاش بادی بوزد برای بردن عقربه ها .


يا حق...
نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

ضربه...

 

از ضربه های ثانیه شمار ساعت متنفرم...

هر ضربه اش میگه:

یه لحظه دیگه در انتظار تو گذشت...

یه لحظه بدون تو گذشت....

می گه یه لحظه کمتر دارم واسه با تو بودن...

 

..............فقط خسته ام..................همین...............

 

یا حق...

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم اسفند 1385

نترس.....

 

نترس از هجوم حضورم

چیزی با من نیست

تاریک تاریکم .......!

 یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اسفند 1385

نمیدونستی عشق تو کورم کرده؟!

داشتم می گفتم : آخه تو که بری...

 

 انگشته اشارشو گذاشت رو لبامو گفت : هیس... ، چیزی نگو.

 

من جایی نمیرم ، همیشه کنارتم کافیه چشماتو ببندی تا منو ببینی...

 

یادم رفت ازش بپرسم آدمهای کور چه جوری گریه می کنند؟!!!

 

......................................................................................................................

مترسك روبه كلاغ كرد و گفت هر چقدر دلت مي خواد به من نوك بزن اما

هيچ وقت منو تنها نذار .....

 

 خيلي دلم گرفته خيلي ....

 

یا حق...

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم اسفند 1385

شک و یقین...

ديشب بود !

جايی ميان شک و يقين !

نياز به تازه شدن بيداری ام را می آزرد و خوابهايم آشفته تر از قبل ؛ ميل به

 رويای لبخند تو داشت ...

انگار ساليان سال ؛ حال در خود مانده ی ايمانم تحويل نشده بود .....

بايد پنجره را به سمت نگاهت می گشودم .

می خواستم حضورت را نفس بکشم و در صداقت چشمانت شناور شوم !

گذاشتم برايم عشق را تلاوت کنی تا با تفسير لحن صميمی ات تپشهای

 قلبم انعکاس نام تو باشد .....

و تو عجب صدايی داشتی .........

ـــ يک دشت مخمل سبز که بر قامت کوهی استوار می درخشيد ـــ

مخصوصاْ وقتی در نخستين سپيده ی ديدار ؛ اذان عاشقی سر دادی !!!

حالا من بايد بروم ....که تا هزاران رکعت شکر به جا آورم!!!

باید بروم!

 

یا حق..

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اسفند 1385

نماز چشمهایت...

 

از نماز چشم های تو می آيم ....آن جا که تکبير گلدسته های لبانت دست هايم را وضو دار

چشمانت می کند و از باده نگاهت مست می شوم و می رقصم و می چرخم .مست مست

 مست  ...و سجده سجده اشک می شوم و به پای حی علی الصلاة تو می افتم

من رکوع می کنم ...همه عالم رکوع می کند و تو می مانی و يک دنيا رکوع ...من سجده می کنم

 و همه عالم را به سجده ات می کشانم ...تو اذان بگو ....بخند ...قهقهه کن و مرا تا ابد به سجده

 خودت بنشان ..

.اين نماز سلامی ندارد ...

                           اين نماز سلامی ندارد ...

یا حق...

 

نوشته شده توسط سیده سارا در |  لینک ثابت   •